تبلیغات
اینجا همه چی درهمه - شعر های طنز

شعر های طنز

1391/10/19 20:03

نویسنده : مهسا
سلام چطورین؟منم خوبم.فداتون.واستون چند تا شعر خنده دار آوردم حتما بخونین.
راستی چرا نظر نمیدین

نبرد رستم و جومونگ

کنون رزم جومونگ و رستم شنو، دگرها شنیدستی این هم شنو

 

به رستم چنین گفت اون جومونگ!

ندارم ز امثال تو هیچ باک

که گر گنده ای من ز تو برترم

اگر تو یلی من ز تو یلترم

 

رستم انگار بهش برخورد، یهو قاطی کرد و گفت:

…منم مرد مردان ایران زمین

ز مادر نزادست چون من چنین

تو ای جوجه با این قد و هیکلت

برو تا نخورده است گرز بر سرت

 

جومونگ چشماشو اونطوری گشاد کرد و گفت:

تو را هیچ کس بین ایرانیان

نمی داندت چیست نام و نشان

ولی نام جومونگ و سوسانو را

همه میشناسند در هر مکان

تو جز گنده بودن به چی دلخوشی

بیا عکس من را به پوستر ببین

ببین تی وی ات را که من سوژشم

ببین حال میدن در جراید به من

منم سانگ ایل گوکه نامدار

ز من گنده تر نامده در جهان

تو در پیش من مور هم نیستی

کانال ۳ رو دیدی؟ کور که نیستی

 

در اینحال رستم پهلوان، لوتی نباخت و شروع به رجز خوانی کرد:

چنین گفت رستم به این مرد جنگ

جومونگا ! تویی دشمنم بی درنـگ

چنان بر تنت کـــوبم ایـــن نعلبکی

که دیگر نخواهی تو سوپ، آبــکی

مگـــر تو نـــدانی که مـن کیستم؟

من آن (تسو) سوسولت! نیستم

منم رستم، آن شیر ایــران زمین

(بویو) کوچک است در نگاهم همین

 

بعد از رجز خوانی رستم پهلوان، جومونگ از پشت تپه ای که آنجا پنهان شده بود آمد:

جومونگ آمد از پشت تل سیاه

کنارش(یوها) مــادر بی گنـاه!

بگفت:هین! منم آن جومونگ رشید

هم اینک صدایت به گوشــم رسید

(سوسانو) هم اره بود همسرم

دهــم من به فرمان او این سرم

چون او گفته با تو نجنگم رواست

دگر هر چه گویم به او بر هواست!

 

و بعد از حرفهای جومونگ درد دل رستم آغاز گردید:

و این شد که رستم سخن تازه کرد

که حرف دلش گفت (پس کو نبرد؟!)

بگفت ای جومونگا که حرف دل است

که زن ها گـــرفتند اوضــاع به دست

که ما پهلوانیم و این است حالمان

که دادار باید رسد بر دل این و آن!

 

و اینچنین شد که دو پهلوان همدیگر را در آغوش گرفتند و بر حال خود گریه سر دادند:

بگذار تا بگرییم چون ابر در بهــــــاران

کز سنگ ناله خیزد بر حال ما جوانان!




 شعر طنز

روزی به رهی دخترکی بود خفن

چون کبک ِ خرامان قدمی روی چمن

صد جور مکمل به رخش مالیده

از عزت ِ نفس ، سر به سما ساییده

یک مانتو به تن داشت چه گویم از آن

از چهار طرف کوته و تنگ و چسبان

بر روی سرش روسری ای بود ، عجب

طولش به گمانم نرسد نیم وجب !

شلوارک برمودایی هم بر پا داشت

آنجا که نباید بشود ، پیدا داشت

آهسته به او گفتمش ای یار عزیز

ای دختر ِ خوب و پاک و محجوب و تمیز

این چیست به تن کرده ای و نیست لباس

آراستگی یه چیز و مد چیز ِ جداس

با عشوه بگفت پاسخم اوبا این حرف

"اصلاح نموده ام ز الگو ، مصرف"

گر نیت صرفه جویی داری ای زن

اصلا نکن این لباس را هم بر تن




دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: شعر شعرطنز شعررستم شعرجومونگ شعرتوپ ،
آخرین ویرایش: 1391/10/20 16:06